محمد طاهای عزیزممحمد طاهای عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره
زندگی شیرین مازندگی شیرین ما، تا این لحظه: 19 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

محمدطاهای ناز نازی

تولد بابا امیر

گفت با پدر جمله بساز گفتم من با پدر جمله نمی سازم دنیامو می سازم بابا امیر جون تولدت مبارک انشاالله سالهای سال سایه ات بالای سر ما باشه دوستت داریم زییییییییاد ...
17 آبان 1393

روزهای محرم 93

پسر گل مامان سلام ایندفعه اومدم و میخوام خاطرات  محرم امسال (سال 93) رو برات ثبت کنم . محرم امسال هوا خیلی سرد و بارونی بود بهمین خاطر ما زیاد نتونستیم بریم مراسم چون همش میترسیدم پسر خوشگلم مریض بشه . عزیزدلم شب تاسوعا عمه حدیث خونش نذزی داشت و مارو هم دعوت کرده بود، شما هم کلی با حنان بازی کردی.عمه حدیث نذرت قبول.  عزیزم خدا رو شکر  تاسوعا قسمتمون شد که بریم امام زاده حنفیه که حدود یکی دو ساعتی از ما دورتره. البته بهمراه خانواده عمو امین و عمو شهرام و عمه حدیث جون ،خیلی خوب بود زیارت چسبید ، تازشم اونجا بخاطر اینکه بالای کوه بود برفم می اومد. فرداش هم که روز عاشورا بود طبق معمول هر سال ما خونه خاله زهر...
15 آبان 1393

چند تا نصیحت مادرانه

محمد طاها جونم، پسر گلم سلام امروز اومدم یه کوچولو نصیحتت کنم و اومیدارم به حرفای مامانی خوب گوش بدی و این حرفا رو آویزه گوشت کنی عزیزدلم     پسرم همیشه وجود خدا رو در زندگیت احساس کن و خدا رو برای نعمت هایی که به تو داده شکر گزار باش. عزیزم در آینده پسر قوی و با اعتماد به نفسی باش و برای رسیدن به آرزوهایت همواره تلاش کن . پسر گلم همیشه فروتن باش تا بتونی دوست های خوبی پیدا کنی، اما هر وقت در جمع دوستهایت احساس کردی کسی به تو احساس حسادت دارد و رفتارش تو را آزار میدهد فورا از او دوری کن. عسلم با رویاهایت زندگی کن و همیشه دنبال علایق عاقلانه ات برو . عزیز دلم هر وقت تو آینه به خودت...
14 آبان 1393

یا باب الحوائج

قربان ضریح روشنت آقاجان قربان دو پاره تنت آقا جان گفتم که کجاخفته علی اصغر گفتند که روی دامنت آقاجان   سلام کوچولوی مامان دیروز برای چهارمین سال پیاپی رفتیم به مراسم شیر خوارگان حضرت علی اصغر (ع) آخه مامان جون شما وقتی پا به این دنیا گذاشتی برات نذر کردم که سه سال ببرمت به این مراسم البته درسته که دیگه نذرمون تموم شده ولی خُربون دل کوچیک حضرت علی اصغر برم که دیروزم قسمتمون کرد که بریم     و چون خاله مریم و سوگند جون هم می خواستن برن ، و از اونجایی که بابایی خسته بود ما هم با اونا رفتیم.   محرم  90 (2 ماهگی محمد طاها) 11 آذر -  6 محرم   ...
10 آبان 1393

پسر خوش زبون مامان

عزیز دل  مامان سلام امروز اومدم تا از خوش زبونی هات بگم . نازنازی مامان شما این روزا خیلی خوش زبون شدی و به قول همه باحال حرف میزنی و منم از این بابت خیلی خوشحالم البته گاهی اوقات از بس حرف میزنی که من و بابایی رو کلافه میکنی و ما اصل نمی دونیم که چه جوابی باید بهت بدیم ولی در هر حال وقتی خونه نیستی یا خوابی اونوقته که ما میبینیم که چقدرررررررررر دوروبرمون سوت و کوره وما هم حسابی حوصلمون سر میره مثلا از صبح که از خواب بیدار میشی از اونجایی که عاشق غذای املتی میگی مامانم نند طاطا اُموت میخواد . چند روز پیش دا شتم جلو مبلی رو مرتب میکردم از اتاقت یا به قول خودت اَتوخ نند طاطا بیرون اومدی و با کلی ...
29 مهر 1393